سین مثل...

هزار دستان
نویسنده : هیربد - ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۳
 

آزردمت  انگشتک

دوست داری آتش از اسلحه بچکانی یا جوهر از قلم نئین؟

خون می طلبی یا جوهر؟

انگشت کی در این میان باشد گرانقدر تر  است خوشنویس یا تفنگ چی؟

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
دریا دادور
نویسنده : هیربد - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۱
 

لینک ویدئوی دوتاچشم سیاه داری ازخانم دادور

http://www.4shared.com/file/126063643/86763456/YouTube_-_Dota_cheshme_siaah_dari__Bijan_Mofid_.html

 


 
comment نظرات ()
 
دکتر شریعتی
نویسنده : هیربد - ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٩
 

آزادی

 معبود من است

به خاطر آزادی هر خطری بی خطر

هر زندانی رهایی

هرجهادی آسودگی

و هر مرگی حیات است


 
comment نظرات ()
 
دریا دادور
نویسنده : هیربد - ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۸
 

 

لینک ویدئوی ناز پرستو از خانم دادور

http://www.4shared.com/file/126062018/d0e2024c/YouTube_-_Naz_Parastoo_by_Darya_Dadvar.html

 

 


 
comment نظرات ()
 
سرودهای زردشت
نویسنده : هیربد - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٧
 

به کشت و ورز برآیید ای توده های بالنده!

 

 که هرگز

    

    دیوهای درنده

            

          را خداوندگار

                   

                نخواهید دید

 

   

 و من اینک اینرا دانسته میگویم:

 

        

 مبادا که دستهای پرورنده را به خوف و خشم

         

     برافزایید

 

        

  دستها

    

             از برای گشایشند

                           

                          نه دشنه و دشنام و درندگی

یسنا هات۴۴

 


 
comment نظرات ()
 
فال حافظ
نویسنده : هیربد - ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٦
 

این روزها وقتی که توی تهران پرسه میزنم سر هر کوچه وهر خیابان هر محله صحنه های تلخ و دلخراشی که قلب هر آدمی رو میتونه به درد بیاره از جلوی چشام عبورمیکنه و من فقط میتونم از ته دلم آه بکشم.

کتک خوردن دستگیر شدن و کشته شدن برای دفاع از حق انسان بودن.ولی از پس این همه درد اتحاد مردم وحدت ویکپارچگی که درون مردم دیده میشه باعث غروره.

این روزها غمگین اما خاطره انگیز برای تاریخ هستش.

خاطرهایی از نسلی که میسوزند تا فردای فرزندانشون رو تامین کنند.

اما خاطرات تلخ امروز ما روزی برای فرزندان این خاک با غروری وصف نشدنی نقل خواهد شد.

یک جایی خوندم  که یکی از دانشجوهای دکتر حسابی ازشون میپرسه که استاد شما از جهان سوم اومدید جهان سوم کجاست؟

دکتر در جوابش میگن که <<جهان سوم جایی است که برای ساختن کشورت مجبوری خانه ات رو ویران کنی و برای ساختن خانه ات مجبوری کشورت رو ویران کنی >>!!

وقتی به جواب دکتر فکر میکنم میبینم جهان سوم دقیقا همین جاییست که ما ایستادیم.

ما تصمیم گرفتیم یکی از این دو را بسازیم کشور یا خانه!از بین این دوانتخاب  ساختن کشورمون رو ترجیح دادیم!

کتک میخوریم دستگیر میشیم شکنجه میشیم و در نهایت میمیریم.

هر روز مادرانمون داغدار تر پدرانمون غمگین تر خواهرها و برادرهایمان خشمگین تروفرزندانمان یتیم و دلشکسته تراما قویتر!

مادری فرزند یتیمش رو به دندان کشیده تا وقتی پیر شد یک تکیه گاه داشته باشه اما دیگه تکیه گاهی نداره چون اون رو از دست داده

دختر کوچولوی نازی که هر شب منتظر میموندو چشم از در بر نمیداشت  تا پدرش بیاد واونم کلی ناز کنه براش و پدرشم که خریدار اما دیگه کسی نیست که...

درست!!!!!!

دکتر حسابی کاملا درست گفته بودند ما خودمون با دستهای خودمون خانهامون رو ویران میکنیم چون میخواهیم کشورمون رو بسازیم اما دیگه نمیخواهیم جهان سومی باشیم

تو همین فکرا بودم که حافظ بدجوری غافلگیرم کرد!!

عصرچهارشنبه ١۴/۵/١٣٨٨  حدود ساعت 5:30 عصر پشت یک چراغ قرمزنزدیک میدان توحید بودم همینطور که داشتم خیابونای اطرافمو مرور میکردم یک دختر کوچولوی  خوشگل رو کنار خودم دیدم . دختر کوچولویی که بخاطر حماقت بزرگترها مجبور بود بهترین روزهای زندگیش رو فال بفروشه تا زنده باشه!

توی چشمای سیاه و درشت معصومش خیره موندم.پرسید فال میخری؟ گفتم چند گفت 200 تومن.

بیدرنگ پولش رو دادم و بدون هیچ نیتی یکی از فالهایی که تو دستش بود رو برداشتم.

در ازای 200 تومن وجه بی ارزش یک تیکه کاغذ با ارزش گیرم اومد که روش نوشته بود!

 

 

یاری اندر کس نمیبینم یاران را چه شد

دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

آب حیوان تیره گون شد خضرفرخ پی کجاست

خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد

 

 

 

<<دلت از نامردیهای روزگار خسته و گرفته است ناگهان

احساس میکنی اثری از مهر و محبت و رفاقت باقی نمانده است

وکسی به داد کسی نمیرسداما نومید نباش و خدا را فراموش نکن

تاریخ از این روزگاران سیاه بسیار دیده است نگران نباشید

انشا الله صلح و دوستی و عشق و محبت جایگزین همه نابسامانیها خواهد شد>>

 

 

 

حتی حافظ هم میدونست تو چه حال و هوایی هستم

برای لحظاتی مات و مبهوت این کاغذ شدم و چشمام روی این کاغذ خشک شد

انگار که اون خانم کوچولوی ناز رو حافظ فرستاده بود سراغم.

 


 
comment نظرات ()